تحقیق برای دانش آموزان

این وبلاگ جهت کمک به دانش اموزان راه اندازی شده است

زندگینامه رابعه
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/٥  کلمات کلیدی:

زندگینامه رابعه

کودکی و نوجوانی

از تولد و دوران کودکی و نوجوانی رابعه اطلاعی در دست نیست. تنها مدرک مستند از زندگی رابعه، روایتی‌ست که عطار نیشابوری در حکایت بیست و یکم کتابِ الهی‌نامه خویش در بحر هَزج مسدّس محذوف، در چهارصد و اندی بیت آورده است. آنچه از این روایت برمی‌آید آنست که رابعه دختر کعب قزداری، والی بلخ بوده و برادری بنام حارث داشته. کعب علاقه خاصی به رابعه داشته و در پرورش و تعلیم او کوشا بوده و به جهت توانایی‌های بی‌نظیر او در هنر و فنون، اورا با لقب زین‌العرب (زینت قوم عرب) خطاب می‌کرد. رابعه به استناد گفتار عطار، در سرودن شعر و هنر نقاشی به‌غایت توانمند و در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بوده است.

دیدار با بکتاش

پس از مرگ کعب، حارث بر تخت پدر می‌نشیند و در یکی از بزم‌های شاهانه او، رابعه با بکتاش، از کارگزاران نزدیک حارث دیدار می‌کند. عطار جایگاه بکتاش در دربار را کلیددار خزانه عنوان کرده است. رابعه بی‌درنگ دل به بکتاش می‌بازد و در نهایت دایهٔ رابعه که از علاقه رابعه به بکتاش آگاه می‌شود، میان آن دو واسطه می‌شود. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند و بدست دایه می‌سپارد تا بدو رساند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر اورا می‌بیند بدو دل می‌بازد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهراً روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین اورا می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ایست بر عشقی عظیم‌تر» و اورا بخاطرافتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.

رابعه در میدان نبرد

بر اساس روایت عطار، روزی لشکر دشمن به حوالی بلخ می‌رسد و بکتاش به همراه سپاه بلخ به نبرد می‌رود. رابعه که تاب بی‌خبری از وضعیت بکتاش را ندارد، با لباس مبدل و روی پوشیده، پنهانی در پس سپاه بلخ به میدان جنگ می‌رود. بکتاش در گیرودار نبرد زخمی می‌شود و رابعه که جان بکتاش را در خطر می‌بیند، شمشیر کشیده و به میانه میدان می‌رود و پس از کشتن تعدادی از سپاهیان دشمن پیکر نیمه جان بکتاش را بر اسب کشیده از مهلکه نجات می‌دهد:

بگفت این و چو مردان برنشست او                        از آن مردان تنی را ده بخست او

برِ بکتاش آمد، تیغ در کف                       وز آنجا برگرفتش برد با صف

نهادش پس نهان شد در میانه                   کس‌اش نشناخت از اهل زمانه

رابعه و رودکی[ویرایش]

در روایت عطار، رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده دیدار می‌کند. رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و اورا تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند. عطار آن واقعه را اینگونه در الهی‌نامه می‌آورد:

نشسته بود آن دختر دلفروز                     براه و رودکی می‌رفت یک روز

اگر بیتی چو آبِ زر بگفتی                       بسی دختر از آن بهتر بگفتی

بسی اشعار گفت آن روز اُستاد                  که آن دختر مجاباتش فرستاد

ز لطف طبع آن دلداده دمساز                   تعجب ماند آنجا رودکی باز

رودکی پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار امیر سامانی شعری که از رابعه به یاد داشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند امیر می‌افتد و چون از آن سوال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود. حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ باز می‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیوارهٔ گرمابه نگاشته است. بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.

رابعه در منابع ادب پارسی

رابعه ظاهراً نخستین زن شاعر در تاریخ ادبیات خراسان بزرگ می‌باشد که شعری از او به ثبت رسیده. محمد عوفی در کهن‌ترین تذکرهٔ شعر پارسی، لباب الالباب، وی را چنین توصیف نموده:

رابعه بنت کعب القزداری، دختر کعب، اگرچه زن بود، اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی، فارِس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر پارسی به‌غایت ماهر و با غایت ذکاء خاطر و حدّت طبع، پیوسته عشق باختی و شاهدبازی کردی و اورا «مگس رویین» خواندندی و سبب این نیز آن بود که وقتی شعری گفته بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایّوب                 ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرّین

اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر                سزد که بارد بر من یکی مگس رویین

نقل شده چون ابوسعید ابوالخیر داستان زندگی اورا شنید فرمود:

 

من این جانب رسیدم و از حال دختر کعب پرسیدم که عارف بوده است یا عاشق؟ جواب دادند اشعاری که بر زبان او جاری بوده دلیل این است که در عشق مجازی، ایجاد اینقدر سوز و گداز ممکن نیست، در شعر او هزل اصلاً وجود ندارد بلکه در همه جا او ذات قدیم (جلَّ شأنهُ) را خطاب کرده است. [۳]

عطار نیشابوری نیز داستان زندگی رابعه را در الهی نامه خویش در چهارصد و اندی بیت به نظم آورده و نقل قول ابوسعید ابوالخیر درباره رابعه بلخی و عرفان وی را چنین بازگو می‌کند:

ز لـفـظ بـوسـعـیـد مـهنه دیدم                       که او گفـتـست: من آنـجا رسیدم

بپـرسیـدم زحـال دخـتـر کعب             کـه عـارف بود او یـا عاشقی صعب؟

چنین گفت او که معلومم چنان شد                       که آن شعری که بر لفظش روان شد،

ز ســوزِ عـشـقِ مـعـشـوقِ مـجـازی               بنگشاید چنیـن شعـری بـه بازی

نداشـت آن شـعر با مخلـوق کاری                       که او را بـود با حـق روزگـاری

کمالی بـود در معنـی تمامـش                بـهانه بـود در راه آن غــلامــش

عطار توانایی رابعه در سرودن شعر را چنین توصیف می‌کند:

بلـطـفِ طـبعِ او مـردم نبـودی              که هـر چیـزی کـه از مـردم شنـودی،

هـمـه در نـظـم آوردی به یک دم                       بپیوستی چـو مـرواریـد در هـم

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود                       که گوئی از لبش طعمی در آن بود

خاتم الشعرا، شیخ عبدالرحمن جامی، در تذکرهٔ نفحات الانس از رابعه در بخش زنان صوفی نام می‌برد و باز با استناد به گفتار شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌گوید:

شیخ ابوسعید ابوالخیر قدّس اللّه تعالی سرّه گفته است که: «دختر کعب عاشق بود بر آن غلام، اما پیران همه اتفاق کردند که این سخن که او می‌گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر کار افتاده بود.» روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت، سرِ آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد گفت: «ترا این بس نیست که من با خداوندم و آنجا مبتلایم، بر تو بیرون دادم که طمع می‌کنی؟» شیخ ابوسعید گفت: «سخنی که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد»[۴]

رضاقلی‌خان هدایت، داستان رابعه را تحت عنوان بکتاش‌نامه در کتاب مثنوی گلستان ارم خویش در دوهزار و ششصد و اندی بیت به نظم درآورده. مبنای داستانی که رضاقلی‌خان نقل می‌کند، همان شعر عطار است که تصرفاتی در داستان کرده و قصه پردازی نموده است و بخش‌هایی از ذوق خویش بدان افزوده. وی در مجمع الفصحاء درباره رابعه بلخی چنین می‌گوید:

رابعهٔ مذکوره، در حسن جمال و فضل و کمال و معرفت و حال، وحیدهٔ روزگار و فریدهٔ هر ادوار، صاحب عشق حقیقی و مجازی و فارِسِ میدان تازی و فارسی بوده است. احوالش در نفحات الانس مولانا جامی در ضمن نسوان عارفان مسطور است و در یکی از مثنویات شیخ عطار، جمعی از حالاتش نظما مذکور. اورا میلی به بکتاش غلامی از غلامان برادر مفرد به هم رسیده و انجامش به عشق حقیقی کشیده، بالاخره به بدگمانی، برادر او را کشته و حکایت اورا فقیر نظم کرده و نام آن را گلستان ارم نهاده، معاصر آل‌سامان و رودکی بوده و اشعار نیکو می‌فرموده.

اشعار رابعه

از رابعه جز هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست نیست. ظاهراً تمامی اشعار وی بدست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته است. اما قلیل اشعار بازمانده از وی بیانگر ذوق سرشار وی و تسلط او بر سرایش شعر است. رابعه را مادر شعر پارسی خوانده‌اند. او بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نموده که تا پیش از آن کسی در آن اوزان شعر نمی‌سروده است. بعنوان مثال شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم عقیده دارد که دختر کعب در بیت زیر بحری بر بحور پارسی افزوده است (بحر مسدّس مخنّق):

رابعه بلخی را مادر شعر فارسی نام داده اند اجداد او از اعراب بوده اند که در پی حمله و تسخیر خراسان به بلخ آمده بودند و اگر نمیبود شرح حال رابعه در آثار رودکی و در نفخات الانس جامی ابوسعید ابوالخیر و عطار نیشابوری همین اندک اطلاعات در مورد این شاعره افغانستان زمین نیز از میان میرفت.

رابعه بلخی، یا رابعه بنت کعب قزداری همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری رود کی بود و د ر نیمه اول قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد . تاریخ تولد رابعه در دسترس نمی باشد اما به توسط توجهات بی حد پدر به تمام علوم زمانه خویش احاطه پیدا نموده و بزبان فارسی و عربی شعر میسروده او در امر سوار کاری و هنر رزم شمشیر نیز به غایت پخته بود و هم اینک از رابعه هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد باقی مانده که مجموعاً پنجاه و پنج بیت است و مابقی اشعارش که کاملا عاشقانه بوده بدست برادرش حارث از میان رفته است

عطار نیشابوری شرح رابعه را در مقاله بیست و یکم الهی نامه خود در ۴۲۸ بیت شعرتحت عنوان حکایت رابعه دختر کعب آورده استRabehe-Balkhi-1k copy

روایت عطار به بخشی از زندگی رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می پردازد جریان عشق رابعه و مرگش از تراژیکترین داستانهای عاشقی است که در سرتاسر جهان وجود داشته و به رغم این داستان هنوز ناشناخته مانده است حتی در بین مردمان افغانستان  رابعه یگانه دختر پادشاه بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشتجمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که گویا از شیرینی لبانش نیز در شعرش میآمیخت پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منحرف نمی گشت و فکر آیندﮤ دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچکس را لایق او نشناختم, اما تو چون کسی را شایستـﮥ او یافتی خود دانی تا به هر راهی که می ‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از مرگ پدر بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما تعصبات کور عربیت کار خود را کرد و زندگی او را طور دیگر رقم زد. روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود. سبزﮤ بهاری حکایت از شور جوانی می ‌کرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند

تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن جلوس نموده بود. چاکران و نوکران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیکو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور اما از میان همـﮥ آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛او نگهبان گنجهای شاه و برده‌ای ترک وغلام حارث بود که ” بکتاش” نام داشت بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند. از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری می کرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می کرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمی‌ داد رابعه که بکتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گداخت و چون عشق دختر بر نرینه و خصوصا دختر پادشاه بر غلامی گناه نابخشودنی بود و ننگی بر دامان خانواده از اظهار آن انکار مینمود و عاقبت پس از یک سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند, اما چه سود؟ رابعه را دایه ای بود دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشکار کرد . رابعه از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی که رازش برکس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت

پس از نوشتن, چهرﮤ خویش را بر آن نقش کرد و بسوی محبوب فرستاد و سرانجام دایه بکتاش را از این عشق آگاه می کند . بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گوئی سالها آشنای او بوده است. بکتاش شیفته روی ندیده یار می شود. نامه های شاعرانه دختر به بکتاش هم بر شدت عشق وی می افزاید و او نیز پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد بدینسان مدتها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. رابعه چون میدانست فاش شدن رازشان به مرگ هر دو خواهد انجامید که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بکتاش نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه ماجرایی است که در نهان برای من شعر می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ کنی و اکنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خودمی رانیم؟» و رابعه پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی که آتشی که در دلم زبانه می ‌کشد و هستیم را خاکستر می ‌کند چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.» رابعه پس از این سخن رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد حارث، حاکمى دیکتاتورمآب و مقتدر بود و به عنوان برادر و فرمانروا سرنوشت دیگرى براى او مدنظر دارد روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و شعر میخواندمضمون اشعارش نیز بکتاش بود.

الا ای باد شبگیری گذرکن …….. زمن آن ترک یغما را خبرکن

بگو کز تشنگی خوابم ببردی …….. ببردی آبم و خونم بخوردی

ولی ناگهان دریافت که برادر شعرش را می ‌شنودو کلمـﮥ «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ روئی که هر روز کوزه ای آب برایش می ‌آورد, تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت.حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود سرانجام چشم زخمی به او رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینکه نزدیک بود گرفتار شود, شخصی رو بسته و سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و بسوی بکتاش رفت او را گرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگران سپرد و خود چون برق ناپدید گشت هیچکس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید اما به محض آنکه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی آمدند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از اوپیدا نکرد. گوئی فرشته ‌ای بود که از زمین رخت بربسته بود همینکه شب فرا رسید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت. نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام مهر و محبت فرستاد رابعه روزی درراهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها کردند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز را دانست و از آنجا به درگاه شاه بخارا, که به کمک حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودکی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی ‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانکه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌. حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانکه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید. بکتاش نامه‌ های آن ماه پاره را که سراپا از سوز درون حکایت می ‌کرد یکجا جمع کرده و چون گنج گرانبها در صندوقی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که به گمان گوهر صندوقچه را سرقت نموده و پس از گشودن بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد .. حارث یکباره از جا بر جست. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بربست. ابتدا بکتاش را به چاهی حبس نمود و سپس نقشـﮥ قتل خواهر را کشید.. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وی را بزنند و در رابا گچ و آجر محکم ببندنند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت.عشق بکتاش در حال مرگ نیز دامن رابعه را رها ننموده و در همان حال انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار بر جای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد روز بعد در گرمابه را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از شعر جگرسوز پر یافتند پس از مدتی بکتاش فرصت فرار می یابد، و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمده و سرش را از تن جدا می کند؛ و هم آنگاه به سر قبر معشوقه حاضر می شود و با فرو بردن شمشیر در قلبش به زندگی خود پایان می دهد. رابعه با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود . و از همین روست که مزارش در بلخ تا هنوز پس از ۱۰۰۰ سال پابرجاست و ماندگار خواهد ماند چونان عشق پاکش اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مابقی افراد در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند. باری شعر های رابعه بلخی مانند لالی شاهوار، در میان رشته گوهر های درّ دری می درخشد و چون در یتیم ، جلوه نمایی می کند. از دو دیوان دری و عربی این سخنسرای نازک خیال، بیش از چند غزلواره و دو بیتیهایی شور آفرین می شود ، به ما نرسیده است ، که از آن جمله می توان به چند بیتی که در ضمن قطعه ملمّعی از او به زبان تازی در کتب تذکره آمده است ، یاد کرد. بار اول ، ذکر رابعه را در قرن پنجم از قول ابو سعید

ابو الخیر که زمانش با زمان رابعه نزدیک بود، نقل کرده اند. در قرن ششم، محمـد بن عمر الرادویانی ـ مولف « ترجمان البلاغه» ـ نخستین کسی است که دو بیت او رابه نام بنت کعب ضبط کرده و در قرن هفتم ، عوفی در « لباب الالباب» ، چهارده بیت او را با مختصر شرح حالش به نام رابعه ذکر کرده است. در قرن هفتم ، عطار در الهی نامه ، در قرن هشتم محمـد بدر جاجرمی در« مونسالاحرارفی دقایق الاشعار» و در قرن نهــم ، جامی در نفحات الانس از او یاد کرده اند. بنا بر قول جامی در نفحات الانس، همین که ابو سعید ابو الخیر، صوفی مستانه و روشن ضمیر، اشعار او را دید ، گفت : « پیران، اتفاق دارند که این سخن که او می گوید، نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. به عبارت دیگر،از اشعار او رایحه عشق حقیقی و معرفت الهی شنیده می شود، عشقی که بنای آفرینش بر آن استوار است. خلاصه صوفیان بزرگ ما، عشق او را عشق مجازی ندانسته و او را از عارفان پاکدل خوانده اند. هر چند از تاریخ ولادت و مرگ حزن انگیز این دردانه شعر افغانستان زمین اطلاع دقیقی نداریم ولی این قدر می دانیم که مزارش را در بلخ ، بامی گفته اند گو این که:

ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست ………. یقین دان تربــت لیلـــی در آن جاست

عوفی در لباب الالباب ، شیخ عطار در الهی نامه، جامی در نفحات الانس و شمس قیس رازی در « المعجم فی معاییراشعارالعجم» نام پدر رابعه را کعب آورده اند. به این استناد که رابعه ، در مقطع چامه ای ، خود را بنت کعب خطاب کرده ، آن جا که می گوید:

مدار ای بنت کعب اندوه که یار از تو جدا مانده ………. رسن گـر چه دراز آید، گذر دارد به چنبر هـــا

مفهوم بیت بالا را ، رودکی شاعر معاصر او چنین پرورده:

هـــم به چنبر گــــذار خواهد بود ………. این رسن را، اگر چه هست دراز

شعرای بعد از رابعه، این معانی را به صورتهای گوناگون به کار برده اند،از آن جمله عنصری گوید:

مگر به من گذرد ، هست در مثل که: رسن ………. اگر چــــــه دیـر بود ، بگذرد سوی چنــــبر

سنایی در استقبال از این مضمون گوید:

هست اجل چون چنبر و ما چون رسن، سر تافته گر چـه باشد بس دراز، آید سوی چنـــبر رســــن

عطار گوید:

اگر صد گز رسن باشد به ناکام ………. گذر بر چنبرش باشد سر انجام

قطران،معزی، وطواط، ظهیر، خواجو و اوحدی هر کدام این معنی

را در کلام خود آورده و به نحوی بیان کرده اند. فردوسی در سرودن این

شعر:

ندانم که عاشق گل آمد، ار ابر ………. کـــه از ابر خیزد خروش اژبر

نظری بر این بیت رابعه داشته و گویا از او الهام گرفته است:

اگر دیوانه ابر آمد چـــــــرا ………. پس کند عرضه صبوحی جام زر باد

عطار از زبان رابعه، شعری را روایت می کند که با مطلع این شعر معروف رابعه دمساز است:

الا ای باد شبگــــــیر ی! پیام مـــن به دلبر، بر ………. بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر ، بر

عطار می گوید:

الا ای باد شبگــــیری گذر کن

 

زمن آن ترک یغما را خبر کن

بگــــو کز تشنگی خوابم ببردی

ببردی آبم و خونم بخوردی

همچنین مصراع اول این بیت عطار ، « منم چون ماهی ای بر تابه آخر ………. نمی آیی بدین گرمابه آخر » یاد آور تمثیلیدر این شعر رابعه است:

تو چون ماهی و من ماهی، همی سوزم به تابه بر ………. غـــــم عشقت نه بس باشد، چفا

بنهادی از بر ، بر

همچنین می توان گفت که طرح و مضمون این ابیات عطار نیز ظاهرآ

متقبس از اشعار رابعه بوده که به ما نرسیده است:

 

نگه کردند بر دیوار ، آن روز نوشته بود این شعر جگر سوز

نگارا بی تو چشمم چشمه سار است

همه رویم به خون دل ، نگار است

زمژگانم به سیلابی سپردی

غلط کردم همه آبم ببردی

ربودی جان و در وی خوش نشستی

غلط کردم که بر آتش نشستی

جو در دل آمدی ،بیرون نیآیی

غلط کردم که تو در خون نیآیی

رابعه ، قطعه ای در مقام دعای خیر دارد:

 

دعوت من برتو آن شد کایزدت عاشق کناد

بر یکی سنگین دلی نا مهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری

تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

خداوندگار بلخ ، ظاهراً از شعر بالا الهام گرفته، این ابیات را سروده است:

ای خداوند! یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و عیارش ده

تا بداند که شب ما به چسان می گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

این دو بیت

رابعه که در ترجمان البلاغه ضبط است:

کاشک تنم باز یافتی خبر دل

کاشک دلم باز یافتی خبرتن

کاش من ازتو برستمی به سلامت

آی فسوسا ! کجا توانم رستن

طرف توجه شمس الشعرا ( سروش اصفهانی) قرار گرفته و آن را استقبال کرده است،

مطلع قصیده سروش این است:

مهر بریده ست صاحب من از من ………. وای و غریوا زحیله ورزی دشمن

چنان که یاد کردیم ، داستان عشق و زندگی رابعه را نخستین بار شیخ عطار در الهی نامه با زبان شیرین و دلپذیر بیان کرده است . در سده سیزدهم ، رضا قلی هدایت ، آن قصه پرغصه را به نام « گلستان ارم» دوباره به شعر در آورده و در مجله اخیر مجمع الفصحا درج نموده است. در سال ۱۳۴۴ هجری شمسی کسی که این افسانه شور انگیز را به رشته نظم کشیده و بدان هنرمندانه پرداخته است ، شاعر خوش قریحه ما ناصر طهوری است. طهوری این داستان را با شور و هیجان سوز و حال به نام « شعله بلخ » منظوم ساخته که در پایان همان سال در کابل چاپ گردیده است. گو این که:

یک قصه بیش نیست

غم عشق و این عجب ………. کز هر زبان که می شنوم ، نا مکرر است

شعله ً بلخ ،

از همان آغاز بر جانها رخنه جست و در دلها نشست طوری که به سرعت نایاب گردیده برای

چند بار به طبع دوباره رسید.

غزل زیر بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ

مأوی گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت بمی ماند

اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

و این نیز عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند

توسنی کردم نداستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند

عشق دریایی کرانه ناپیدید کی توان کردن شنا ای مستمند

عاشقی خواهی که تا پایان بری پس بباید ساخت با هر ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و پندارید قند

و غزلی دیگر

 

الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر

بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر

به قهر از من فگندی دل بیک دیدار مهرویا

چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم

بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی

ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم

که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری

یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری

سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند

رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکرهٔ لباب الالباب نقل کرده که بسبب این دو بیت به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب ……….. ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد………. که بارد بر من بسی مگس رویین