تحقیق برای دانش آموزان
این وبلاگ جهت کمک به دانش اموزان راه اندازی شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم. (1)

ولادت و دوران کودکی :

ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنی در ماه ربیع الاول است ، گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را ، به استثنای شیخ کلینی صاحب کتاب کافی که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت می دانند . رسول خدا در چه فصلی از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السیرة الحلبیة می نویسد : ولد فی فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد . بعضی از دانشمندان امروز حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزی از ایام ماه های شمسی منطبق می شود ، به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق می شود با بیستم آوریل ، و بیستم آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق می شود با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در چه روزی از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند ، اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتی از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند ، در بین الطلوعین .

تاریخچه رسول اکرم ، تاریخچه عجیبی است . پدر بزرگوارشان عبدالله بن عبدالمطلب است . او پسر بسیار رشید و برازنده ای است که حالا داستان آن مسئله نذر ذبحش و این حرفها بماند . عبدالله جوان ، جوانی بود که در همه مکه می درخشید . جوانی بود بسیار زیبا ، بسیار رشید ، بسیار مؤدب ، بسیار معقول که دختران مکه آرزوی همسری او را داشتند . او با مخدره آمنه دختر وهب که از فامیل نزدیک آنها به شمار می آید ، ازدواج می کند .

در حدود چهل روز بیشتر از زفافش نمی گذرد که به عزم مسافرت به شام و سوریه از مکه خارج می شود و ظاهرا سفر ، سفر بازرگانی بوده است . در برگشتن می آید به مدینه که خویشاوندان مادر او در آنجا بودند ، و در مدینه وفات می کند . عبدالله در وقتی وفات می کند که پیغمبر اکرم هنوز در رحم مادر است . محمد ( ص ) یتیم به دنیا می آید یعنی پدر از سرش رفته است . به رسم آن وقت عرب ، برای تربیت کودک لازم می دانستند که بچه را به مرضعه بدهند تا به بادیه ببرد و در آنجا به او شیر بدهد . حلیمه سعدیه ( حلیمه ، زنی از قبیله بنی سعد ) از بادیه می آید به مدینه که آن هم داستان مفصلی دارد . این طفل نصیب او می شود که خود حلیمه و شوهرش داستان ها نقل می کنند که از روزی که این کودک پا به خانه ما گذاشت ، گویی برکت ، از زمین و آسمان بر خانه ما می بارید . این کودک تا سن چهار سالگی دور از مادر و دور از جد و خویشاوندان و دور از شهر مکه ، در بادیه در میان بادیه نشینان ، پیش دایه زندگی می کند.

در سن چهار سالگی او را از دایه می گیرند . مادر مهربان ، این بچه را در دامن خود می گیرد . شما حالا آمنه را در نظر بگیرید ، زنی که شوهری محبوب و به اصطلاح شوهر ایده آلی داشته است به نام عبدالله که آن شبی که با او ازدواج می کند به همه دختران مکه افتخار می کند که این افتخار بزرگ نصیب من شده است . هنوز بچه در رحمش است که این شوهر را از دست می دهد . برای زنی که علاقه وافر به شوهر خود دارد ، بدیهی است که بچه برای او یک یادگار بسیار بزرگ از شوهر عزیز و محبوبش است ، خصوصا اگر این بچه پسر باشد . آمنه تمام آرزوهای خود در عبدالله را ، این کودک خردسال می بیند . او هم که دیگر شوهر نمی کند . جناب عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا ، علاوه بر آمنه ، متکفل این کودک کوچک هم هست . قوم و خویش های آمنه در مدینه بودند . آمنه از عبدالمطلب اجازه می گیرد که سفری برای دیدار خویشاوندانش به مدینه برود و این کودک را هم با خودش ببرد . همراه کنیزی که داشت به نام ام ایمن با قافله حرکت می کند . می رود به مدینه دیدار دوستان را انجام می دهد . ( سفری که پیغمبر اکرم در کودکی کرده ، همین سفر است که در سن پنج سالگی ، از مکه رفته به مدینه . ) محمد ( ص ) با مادر و کنیز مادر بر می گردد . در بین راه مکه و مدینه ، در منزلی به نام ابواء که الان هم هست ، مادر او مریض می شود ، به تدریج ناتوان می گردد و قدرت حرکت را از دست می دهد . در همان جا وفات می کند . این کودک خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت ، به چشم می بیند . مادر را در همانجا دفن می کنند و همراه ام ایمن ، این کنیز بسیار بسیار با وفا - که بعدها زن آزاد شده ای بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین را از دست نداد ، و آن روایت معروف را حضرت زینب از همین ام ایمن روایت می کند ، و در خانه اهل بیت پیامبر پیرزن مجلله ای بود بر می گردد به مکه .

تقریبا پنجاه سال از این قضیه گذشته بود ، حدود سال سوم هجرت بود که پیغمبر اکرم در یکی از سفرها آمد از همین منزل ابواء عبور کند ، پائین آمد . اصحاب دیدند پیغمبر بدون اینکه با کسی حرف بزند ، به طرفی روانه شد . بعضی در خدمتش رفتند تا ببینند کجا می رود . دیدند رفت و رفت ، به نقطه ای که رسید ، در آنجا نشست و شروع کرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و . . . ولی دیدند در تأمل عمیقی فرو رفت و به همان نقطه زمین توجه خاصی دارد و در حالی که با خودش می خواند کم کم اشک های نازنینش از گوشه چشمانش جاری شد . پرسیدند : یا رسول الله ! چرا می گریید ؟ فرمود : اینجا قبر مادر من است ، پنجاه سال پیش من مادرم را در اینجا دفن کردم .

عبدالمطلب دیگر بعد از مرگ این مادر ، تمام زندگیش شده بود رسول اکرم ، و بعد از مرگ عبدالله و عروسش آمنه ، این کودک را فوق العاده عزیز می داشت و به فرزندانش می گفت که او با دیگران خیلی فرق دارد ، او از طرف خدا آینده ای دارد و شما نمی دانید . وقتی که می خواست از دنیا برود ، ابوطالب که پسر ارشد و بزرگتر و شریفتر از همه فرزندان باقیمانده اش بود دید پدرش یک حالت اضطرابی دارد . عبدالمطلب خطاب به ابوطالب گفت : من هیچ نگرانی از مردن ندارم جز یک چیز و آن ، سرنوشت این کودک است . این کودک را به چه کسی بسپارم ؟ آیا تو می پذیری ؟ تعهد می کنی از ناحیه من که کفالت او را به عهده بگیری ؟ عرض کرد : بله پدر ! من قول می دهم ، و کرد . بعد از آن ، جناب ابوطالب ، پدر بزرگوار امیرالمؤمنین علی (ع) متکفل بزرگ کردن پیغمبر اکرم بود .

مسافرتها :

رسول اکرم ، به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است . یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش ابوطالب ، و سفر دیگر در بیست و پنج سالگی به عنوان عامل تجارت برای زنی بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد . البته به بعد از رسالت ، در داخل عربستان مسافرت هایی کرده اند . مثلا به طائف رفته اند ، به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند ، به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند ، ولی در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده اند .

شغلها :

پیغمبر اکرم چه شغل هایی داشته است ؟ جز شبانی و بازرگانی ، شغل و کار دیگری را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیاری از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانی می کرده اند (حالا این چه از الهی ای دارد ، ما درست نمی دانیم) همچنانکه موسی شبانی کرده است. پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانی می کرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا می برده است ، رعایت می کرده و می چرانیده و بر می گشته است . بازرگانی هم که کرده است . با اینکه یک سفر ، سفر اولی بود که خودش می رفت به بازرگانی (فقط یک سفر در دوازده سالگی همراه عمویش رفته بود). آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب تعجب همگان شد.

سوابق :

سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران جهان ، پیغمبر اکرم یگانه پیغمبری است که تاریخ کاملا مشخصی دارد. یکی از سوابق بسیار مشخص پیغمبر اکرم این است که امی بود ، یعنی مکتب نرفته و درس نخوانده بود که در قرآن هم از این نکته یاد شده است . اکثر مردم آن منطقه در آن زمان ، امی بودند . یکی دیگر این است که در همه آن چهل سال قبل از بعثت ، در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستی بود ، او هرگز بتی را سجده نکرد . البته عده قلیلی بوده اند معروف به (حنفا) که آنها هم از سجده کردن بت ها احتراز داشته اند ولی نه اینکه از اول تا آخر عمرشان ، بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار ، کار غلطی است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضی از آنها مسیحی شدند . اما پیغمبر اکرم در همه عمرش ، از اول کودکی تا آخر ، هرگز اعتنائی به بت و سجده بت نکرد. این ، یکی از مشخصات ایشان است . و اگر یک بار کوچکترین تواضعی در مقابل بتی کرده بود ، در دوره ای که با بتها مبارزه می کرد به او می گفتند : تو خودت بودی که یک روز آمدی اینجا مقابل لات و هبل تواضع کردی.

نه تنها بتی را سجده نکرد ، بلکه در تمام دوران کودکی و جوانی ، در مکه که شهر لهو و لعب بود ، به این امور آلوده نشد.

مکه دو خصوصیت داشت : یکی اینکه مرکز بت پرستی عربستان بود و دیگر اینکه مرکز تجارت و بازرگانی بود و سرمایه داران عرب در مکه خفته بودند و برده داران عرب در مکه بودند . اینها برده ها و کنیزها را خرید و فروش می کردند . در نتیجه مرکز عیش و نوش اعیان و اشراف هم همین شهر بود. انواع لهو و لعبها ، شرابخواری ها ، نواختنها ، رقاصی ها ، به طوری که می رفتند کنیزهای سپید و زیبا را از روم از همین شام و سوریه) می خریدند و می آمدند در مکه به اصطلاح عشرت کده درست می کردند و از این عشرت کده ها استفاده مالی می کردند که یکی از چیزهایی که قرآن به خاطر آن سخت به اینها می تازد ، همین است ، می فرماید:

و لا تکرهوا فتیاتکم علی البغاء ان اردن تحصنا.(2)

آن بیچاره های بدبخت (کنیزها) می خواستند عفاف خودشان را حفظ کنند ، ولی اینها به اجبار این بیچاره ها را وادار به زنا می کردند و در مقابل ، پولی می گرفتند . خانه های مکه در دو قسمت بود ، در بالا و پائین شهر بود . بالاها را اعیان و اشراف همیشه صدای تار و تنبور و بزن و بکوب و بنوش بلند بود . پیغمبر اکرم در تمام عمرش هرگز در هیچ مجلسی از این مجالس دائر مکه شرکت نکرد .

در دوران قبل از رسالت ، به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود . او را به نام محمد امین می خواندند . به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند. در بسیاری از کارها به عقل او اتکا می کردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتی بود که پیغمبر اکرم سخت به آنها مشهور بود به طوری که در زمان رسالت وقتی که فرمود آیا شما تاکنون از من سخن خلافی شنیده اید ، همه گفتند : ابدا ، ما تو را به صدق و امانت می شناسیم.

یکی از جریان هایی که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است ، این است که وقتی خانه خدا را خراب کردند (دیوارهای آن را برداشتند) تا دو مرتبه بسازند ، حجر الاسود را نیز برداشتند . هنگامی که می خواستند دو مرتبه آنرا نصب کنند ، این قبیله می گفت من باید نصب کنم ، آن قبیله می گفت من باید نصب کنم ، و عنقریب بود که زد و خورد شدیدی روی دهد. پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلی ساده ای حل کرد. قضیه ، معروف است ، دیگر نمی خواهم وقت شما را بگیرم .

مسئله دیگری که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست ، مسئله احساس تأییدات الهی است . پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت ، از کودکی خودش فرمود. از جمله فرمود من در کارهای اینها شرکت نمی کردم . . . گاهی هم احساس می کردم که گویی یک نیروی غیبی مرا تأیید می کند.

می گوید من هفت سالم بیشتر نبود ، عبدالله بن جدعان که یکی از اشراف مکه بود ، عمارتی می ساخت . بچه های مکه به عنوان کار ذوقی و کمک دادن به او می رفتند از نقطه ای به نقطه دیگر سنگ حمل می کردند . من هم می رفتم همین کار را می کردم . آنها سنگها را در دامنشان می ریختند ، دامنشان را بالا می زدند و چون شلوار نداشتند کشف عورت می شد. من یک دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم ، مثل اینکه احساس کردم که دستی آمد و زد دامن را از دستم انداخت ، حس کردم که من نباید این کار را بکنم ، با اینکه کودکی هفت ساله بودم.

امام باقر ( ع ) در روایاتی ، و نیز امیرالمؤمنین - در نهج البلاغه - این مطلب را کاملا تأیید می کنند :

و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته ، یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم . (3)

امام باقر (ع) می فرماید : بودند فرشتگانی الهی که از کودکی او را همراهی می کردند . پیامبر می فرمود من گاهی سلام می شنیدم ، یک کسی به من می گفت السلام علیک یا محمد ! نگاه می کردم ، کسی را نمی دیدم. گاهی با خودم فکر می کردم شاید این سنگ یا درخت است که دارد به من سلام می دهد ، بعد فهمیدم فرشته الهی بوده که به من سلام می داده است .

از جمله قضایای قبل از رسالت ایشان،به اصطلاح متکلمین (ارهاصات) است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار می آید. رؤیاهای فوق العاده عجیبی بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش می دیده است. می گوید من خواب هایی می دیدم که : یأتی مثل فلق الصبح  مثل فجر ، مثل صبح صادق ، صادق و مطابق بود ، اینچنین خوابهای روشن می دیدم . چون بعضی از رؤیاها از همان نوع وحی و الهام است ، نه هر رؤیایی ، نه رؤیایی که از معده انسان بر می خیزد ، نه رؤیایی که محصول عقده ها ، خیالات و توهمات پیشین است . جزء اولین مراحلی که پیغمبر اکرم برای الهام و وحی الهی در دوران قبل از رسالت طی می کرد ، دیدن رؤیاهایی بود که به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور می کرد ، چون گاهی خود خواب برای انسان روشن نیست ، پراکنده است ، و گاهی خواب روشن است ولی تعبیرش صادق نیست ، اما گاه خواب در نهایت روشنی است ، هیچ ابهام و تاریکی و به اصطلاح آشفتگی ندارد ، و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایی است .

از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنی در فاصله ولادت تا بعثت ، این است که - عرض کردیم - تا سن بیست و پنج سالگی دو بار به خارج عربستان مسافرت کرد .

پیغمبر فقیر بود ، از خودش نداشت یعنی به اصطلاح یک سرمایه دار نبود . هم یتیم بود ، هم فقیر و هم تنها . یتیم بود ، خوب معلوم است ، بلکه به قول (نصاب) لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقیر بود ، برای اینکه یک شخص سرمایه داری نبود ، خودش شخصا کار می کرد و زندگی می نمود ، و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا می کند و به مرحله ای از فکر و افق فکری و احساسات روحی و معنویات می رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد ، تنها می ماند.

تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است . اگر چه این مثال خیلی رسا نیست ، ولی مطلب را روشن می کند : شما یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانی را در میان مردمی جاهل و بی ایمان قرار بدهید . ولو آن افراد ، پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند ، او تنهاست . یعنی پیوند جسمانی نمی تواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحی در یک افق زندگی می کند و اینها در افق دیگری.

گفت : ( چندان که نادان را از دانا وحشت است ، دانا را صد چندان از نادان نفرت است) . پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود ، همفکر نداشت. بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است ، کودکی را در دو سالگی از پدرش می گیرد و می آورد در خانه خودش . کودک ، علی بن ابی طالب است . تا وقتی که مبعوث می شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین می رود ، یعنی تا حدود دوازده سالگی این کودک ، مصاحب و همراهش فقط این کودک است . یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و هم روحی و هم افقی او را داشته باشد ، غیر از این کودک نیست. خود علی ( ع ) نقل می کند که من بچه بودم ، پیغمبر وقتی به صحرا می رفت ، مرا روی دوش خود سوار می کرد و می برد.

در بیست و پنج سالگی ، معنی خدیجه از او خواستگاری می کند . البته مردم باید خواستگاری بکند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است. خودش افرادی را تحریک می کند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگاری کند. می آیند ، می فرماید آخر من چیزی ندارم . خلاصه به او می گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او می فهمانند که خدیجه ای که تو می گویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگاری کرده اند و حاضر نشده است ، خودش می خواهد . تا بالاخره داستان خواستگاری و ازدواج رخ می دهد.

عجیب این است : حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است ، دیگر دنبال کار بازرگانی نمی رود . تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا ، دوره خلوت ، دوره تحنف و دوره عبادتش شروع می شود. آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی ای که او با قوم خودش پیدا کرده است ، روز بروز زیادتر می شود. دیگر این مکه و اجتماع مکه ، گویی روحش را می خورد. حرکت می کند تنها در کوه های اطراف مکه (4)راه می رود ، تفکر و تدبر می کند. خدا می داند که چه عالمی دارد ، ما که نمی توانیم بفهمیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنی علی (ع) کس دیگر ، همراه و مصاحب او نیست .

 

ماه رمضان که می شود در یکی از همین کوههای اطراف مکه - که در شمال شرقی این شهر است و از سلسله کوههای مکه مجزا و مخروطی شکل است - به نام کوه (حرا) که بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور (کوه نور) خلوت می گزیند. شاید خیلی از شما که به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غار حرا بروید . و من دو بار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق برای من نصیب بشود. برای یک آدم متوسط حداقل یک ساعت طول می کشد که از پائین دامنه این کوه برسد به قله آن ، و حدود سه ربع هم طول می کشد تا پائین بیاید.

ماه رمضان که می شود اصلا به کلی مکه را رها می کند و حتی از خدیجه هم دوری می گزیند. یک توشه خیلی مختصر ، آبی ، نانی با خودش بر می دارد و می رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسی را می فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می گذراند. البته گاهی فقط علی (ع) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه علی (ع) بوده ، این را من الان نمی دانم. قدر مسلم این است که گاهی علی (ع) بوده است ، چون می فرماید :

و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحی.

آن ساعتی که وحی نزول پیدا کرد من آنجا بودم .

از آن کوه پائین نمی آمد و در آنجا خدای خودش را عبادت می کرد. اینکه چگونه تفکر می کرد ، چگونه به خدای خودش عشق می ورزید و چه عوالمی را در آنجا طی می کرد ، برای ما قابل تصور نیست. علی (ع) در این وقت بچه ای است حداکثر دوازده ساله. در آن ساعتی که بر پیغمبر اکرم وحی نازل می شود ، او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگری را دارد طی می کند. هزارها مثل ما اگر در آنجا می بودند چیزی را در اطراف خود احساس نمی کردند ولی علی (ع) یک دگرگونی هایی را احساس می کند. قسمت های زیادی از عوالم پیغمبر را درک می کرده است ، چون می گوید :

و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزول الوحی .

من صدای ناله شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم .

مثل شاگرد معنوی که حالات روحی خودش را به استادش عرضه می دارد ، به پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ! آن ساعتی که وحی داشت بر شما نازل می شد ، من صدای ناله این ملعون را شنیدم . فرمود بله علی جان !

انک تسمع ما اسمع و تری ما اری و لکنک لست بنبی  .

شاگرد من ! تو آنها که من می شنوم ، می شنوی و آنها که من می بینم ، می بینی ولی تو پیغمبر نیستی .

این ، مختصری بود از قضایای مربوط به قبل از رسالت پیغمبر اکرم که لازم می دیدم برای شما عرض بکنم .

سیری در سخنان رسول اکرم :

چند تا از سخنان این شخصیت بزرگوار را برای شما نقل می کنم که خود سخنان پیغمبر معجزه است (قرآن که سخن خداست به جای خود) مخصوصا با توجه به سوابقی که عرض کردم . کودکی که سرنوشت ، او را یتیم قرارداد در وقتی که در رحم مادر بود ، و لتیم قرارداد در سن پنج سالگی ، دوران شیرخوارگیش در بادیه گذشته است و در مکه سرزمین امیت و بی سوادی بزرگ شده و زیر دست هیچ معلم و مربی ای کار نکرده است ، مسافرت هایش محدود بوده به دو سفر کوچک ، آن هم سفر بازرگانی به خارج جزیرة العرب ، و با هیچ فیلسوفی ، حکیمی ، دانشمندی برخورد نداشته است ، معذلک قرآن به زبان او جاری می شود و بر قلب مقدس او نازل می گردد ، و بعد هم سخنانی خود او می گوید ، و این سخنان آن چنان حکیمانه است که با سخنان تمام حکمای عالم نه تنها برابری می کند بلکه بر آنها برتری دارد. حالا اینکه ما مسلمان ها این قدرها عرضه این کارها را نداریم که سخنان او را جمع بکنیم و درست پخش و تشریح بکنیم ، مسئله دیگری است .

کلمات پیغمبر را در جاهای مختلف نقل کرده اند . من مخصوصا از قدیم ترین منابع ، قسمتی را نقل می کنم . از قدیمترین منابعی که در دست است یالااقل من در دست داشته ام کتاب (البیان و التبیین) جاحظ است . جاحظ در نیمه دوم قرن سوم می زیسته است ، یعنی این سخنان تقریبا در نیمه اول قرن سوم نوشته شده است . این کتاب حتی از نظر فرنگی ها و مستشرقین جزء کتابهای بسیار معتبر است . اینها سخنانی نیست که بگوئید بعدها نقل کرده اند ، نه ، در قرن سوم به صورت یک کتاب در آمده است که البته قبل از قرن سوم هم بوده است ، چون جاحظ اینها را با سند نقل می کند.

مثلا شما ببینید در زمینه مسؤلیت های اجتماعی ، این شخصیت بزرگ چگونه سخن می گوید ؟ می فرماید : مردمی سوار کشتی شدند و دریایی پهناور را طی می کردند . یک نفر را دیدند که دارد جای خودش را نقر می کند یعنی سوراخ می کند . یک نفر از اینها نرفت دست او را بگیرد. چون دستش را نگرفتند آب وارد کشتی شد و همه آنها غرق شدند ، و اینچنین است فساد .

توضیح اینکه : یک نفر در جامعه مشغول فساد می شود ، مرتکب منکرات می شود . یکی نگاه می کند می گوید به من چه ، دیگری می گوید من و او را که در یک قبر دفن نمی کنند. فکر نمی کند که مثل جامعه ، مثل کشتی است اگر در یک کشتی آب وارد بشود ، ولو از جایگاه یک فرد وارد بشود ، تنها آن فرد را غرق نمی کند بلکه همه مسافرین را یکجا غرق می کند .

آیا درباره مساوات افراد بنی آدم ، سخنی از این بالاتر می توان گفت  الناس سواء کاسنان المشط (5)  (حالا من نمی دانم شانه ای را هم درآورد یا نه ؟) شانه را نگاه کنید ، دندانه های آن را ببینید . ببینید آیا یکی از دندانه های آن از دندانه دیگر بلندتر هست ؟ نه. انسانها مانند دندانه های شانه برابر یکدیگرند، ببینید در آن محیط و در آن زمان ، انسانی اینچنین درباره مساوات انسانها سخن می گوید که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز کسی به این خوبی سخن نگفته است !

در حجة الوداع فریاد می زند :

ایها الناس ! ان ربکم واحد و ان اباکم واحد کلکم لادم وآدم من تراب ، لا فضل لعربی علی عجمی الا بالتقوی .(6)

ایها الناس ! پروردگار همه مردم یکی است ، پدر همه مردم یکی است ، همه تان فرزند آدم هستید ، آدم هم از خاک آفریده شده است . جایی باقی نمی ماند که کسی به نژاد خودش ، به نسب خودش ، به قومیت خودش و به اینجور حرفها افتخار بکند . همه از خاک هستیم ، خاک که افتخار ندارد. پس افتخار ، به فضیلتهای روحی و معنوی است ، به تقواست . ملاک فضیلت فقط تقوا است و غیر از این چیز دیگری نیست.

این حدیث را که از رسول اکرم است ، از کافی نقل می کنم :

ثلاث لا یغل علیهن قلب امرء مسلم : اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین ، و اللزوم لجماعتهم (7)

سه چیز است که هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص ، چیز دیگری نمی ورزد ، یعنی در آن سه چیز محال است خیانت بکند.

یکی اخلاص عمل برای خدا . یک مؤمن در عملش ریا نمی ورزد . دیگر ، خیرخواهی برای پیشوایان واقعی مسلمین ، یعنی خیرخواهی در جهت خیر مسلمین ، ارشاد و هدایت پیشوایان در جهت خیر مسلمین . سوم مسئله وحدت و اتفاق مسلمین ، یعنی نفاق نورزیدن ، شق عصای مسلمین نکردن ، جماعت مسلمین را متفرق نکردن .

این جمله ها را مکرر شنیده اید :

کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته. (8)

المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده. (9)

لن تقدس امة حتی یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متعتع. (10)

هیچ ملتی به مقام قداست نمی رسد مگر آنگاه که افراد ضعیفش بتوانند حقوقشان را از اقویا مطالبه کنند بدون لکنت زبان .

ببینید سیرت چیست و چه می کند ؟ ! اصحابش نقل کرده اند که در دوره رسالت ، در سفری خدمتشان بودیم ، در منزلی پائین آمده بودیم و قرار بود که در آنجا غذایی تهیه شود . گوسفندی آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح کنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتی بسازند و تغذیه کنند . یکی از اصحاب به دیگران می گوید سر بریدن گوسفند با من ، دیگری می گوید پوست کندن آن با من ، سومی مثلا می گوید پخت آن با من و . . . پیغمبر اکرم می فرماید جمع کردن هیزم از صحرا با من. اصحاب عرض کردند : یا رسول الله ما خودمان افتخار این خدمت را داریم ، شما سر جای خودتان بنشینید ، ما خودمان همه کارها را انجام می دهیم . فرمود بله ، می دانم ، من نگفتم که شما انجام نمی دهید ولی مطلب چیز دیگری است . بعد جمله ای گفت ، فرمود :

ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزا بین اصحابه .(11)

خدا دوست نمی دارد که بنده ای را ببیند در میان بندگان دیگر که برای خود امتیاز قائل شده است. من اگر اینجا بنشینم و فقط شما بروید کار بکنید ، پس برای خودم نسبت به شما امتیاز قائل شده ام. خدا دوست ندارد که بنده ای خودش را در چنین وضعی در بیاورد.(12)

این مسئله به اصطلاح امروز (اعتماد به نفس) در مقابل اعتماد به انسانهای دیگر حرف درستی است ، البته نه در مقابل اعتماد به خدا. اعتماد به نفس سخن بسیار درستی است ، یعنی اتکال به انسان دیگر نداشتن ، کار خود را تا جایی که ممکن است خود انجام دادن و از احدی تقاضا نکردن. ببینید این تربیتها چقدر عالی است ! این  بعثت لاتمم مکارم الاخلاق  معنیش چیست ؟

باز اصحابش نقل کرده اند (13)  که در یکی از مسافرتها در منزلی فرود آمدیم . همه متفرق شدند برای اینکه تجدید وضویی بکنند و آماده نماز بشوند . دیدیم که پیغمبر اکرم بعد از آنکه از مرکب پائین آمد ، طرفی را گرفت و رفت. مقداریکه دور شد ، ناگهان برگشت. اصحاب با خود فکر می کنند که پیغمبر برای چه بازگشت ؟ آیا از تصمیم اینکه امروز اینجا بمانیم منصرف شده است ؟ همه منتظرند ببینند آیا فرمان می دهد که حرکت کنید برویم ؟ ولی می بینید پیامبر چیزی نمی گوید. تا می آید می رسد به مرکبش. بعد از آن خورجین یا توبره روی آن ، زانو بند شتر را در میآورد ، زانوی شترش را می بندد و باز دو مرتبه راه می افتد به همان طرف . اصحاب با تعجب گفتند : پیامبر برای چنین کاری آمد ؟ ! این که کار کوچکی بود ! اگر از آنجا صدا می زد : آری فلان کس ! برو زانوی شتر مرا ببند ، همه با سر می دویدند.

گفتند یا رسول الله ! می خواستید به ما امر بفرمائید ، به هر کدام ما امر می فرمودید ، با کمال افتخار این کار را انجام می داد.

فرمود :  لا یستعن احدکم من غیره و لو بقضمة من سواک  تا می توانید در کارها از دیگران کمک نگیرید ولو برای خواستن یک مسواک. آن کاری را که خودت می توانی انجام بدهی ، خودت انجام بده. نمی گوید کمک نگیر و از دیگران استمداد نکن ولو در کاری که نمی توانی انجام بدهی ، خودت انجام بده نه ، آنجا جای استمداد است .

اگر کسی این توفیق را پیدا بکند که سخنان رسول اکرم را از متون کتب معتبر جمع آوری کند و هم توفیق پیدا کند که سیره پیغمبر اکرم را به سبک سیره تحلیلی از روی مدارک معتبر جمع و تجزیه و تحلیل بکند ، آنوقت معلوم می شود که در همه جهان ، شخصیتی مانند این شخص بزرگوار ظهور نکرده است . تمام وجود پیغمبر اعجاز است . نه فقط قرآنش اعجاز است ، بلکه تمام وجودش اعجاز است .

معجزات پیامبر

استغاثه طلبکار مقاله ها ائمه و اولیا خدا سیره و زندگی حضرت محمد (ص) استغاثه طلبکار

شتردارى ، یک نفر شتر به ابوجهل که آن روز از قدرت و نفوذ فوق العاده اى برخوردار بود به نسیه فروخت ، ابوجهل در پرداخت ثمن آن مماطله مى کرد و هر بار که مرد بیچاره براى وصول طلب خود مراجعه مى کرد با بى اعتنایى او مواجه مى گشت و نتیجه اى نمى گرفت.

یکى از فرومایگان ، به تمسخر از مرد طلبکار پرسید : دنبال که مى گردى و چه حاجتى دارى ؟

گفت : از عمرو بن هشام یعنى ابوجهل بابت فروش شتر طلبکارم (و او از پرداخت وجه آن امتناع مى کند.)

گفت : در این شهر مردى هست که از مظلومان دفاع مى کند. اگر بخواهى او را به تو نشان دهم.

گفت : آرى (سپاسگزار خواهم شد.)

مسخره چى پست (که قصد توهین و تحقیر رسول خدا (ص) را داشت) شخص پیامبر را از دور ، به او نمایاند و گفت : (او محمد است) و ابوجهل از وى حرف شنوى دارد ! برو و از وى یارى بخواه.

او بخوبى مى دانست ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر است و این در حالى بود که بارها گفته است :

اى کاش روزى فرا رسد و محمد (ص) خواهشى از من داشته باشد ، آن وقت خواهد دید که چگونه او را بازیچه خود قرار دهم و دست رد بر سینه اش کوبم !

مرد بیچاره (که فکر مى کرد پشت و پناهى در این شهر یافته است و به راستى حرف محمد نزد ابوجهل بها و ارزش دارد) خـــود را بـه پیامبر رسانید و حاجت خود را بیان کرد و گفت : محمد ! شنیده ام میان تو و ابوجهل رفاقت و صداقت برقرار است. اگر ممکن است بین ما وساطت کنى و پولى که از او طلب دارم بستانى ؟

رسول خدا (ص) (بى درنگ) برخاست و همراه وى به خانه ابوجهل رفت و از او خواست که هر چه زودتر طلب آن مرد را بپردازد !

( کنیه ابوجهل از همان روز توسط پیامبر خدا (ص) بر وى اطلاق شد)

ابوجهل پذیرفت و با سرعت رفت و بدهى خود را تمام و کمال آورد و تقدیم کرد !

دوستانش (که شاهد ماجرا بودند و انتظار چنین چیزى را نداشتند) به وى گفتند :

معلوم مى شود که از محمد ترسیدى ؟ (تو که آرزوى چنین روزى را در دل داشتى چه شد که با این سرعت تسلیم وى شدى ؟)

ابوجـهل گـفت : هنگامى که محمد به طرف من آمد دیدم در سمت راست او مردانى مجهز به سرنیزه و همگى گوش به فرمان او ایستاده اند در سمت چپ او دو اژدهاى بزرگ دهان گشوده اند و دندانهایشان را به هم مى سایند و از چشمانشان لهیب آتش زبانه مى کشد. دیدم اگر بخواهم امتناع کنم ، یا توسط آن مردان جنگجو شکمم دریده خواهد شد و یا اینکه طعمه آن دو اژدها خواهم شد.

(این بود که تسلیم شدم و به خواسته او گردن نهادم)

مرغ بریان بهشتی و پیشگویی پیامبرمقاله ها ائمه و اولیا خدا سیره و زندگی حضرت محمد (ص) مرغ بریان بهشتی و پیشگویی پیامبر

حضرت علی (ع) :

با رسول خدا (ص) در مسجد بودم. آن حضرت پس از اداى فریضه صبح برخاستند و از مسجد خارج شدند. من نیز از پى او بیرون آمدم.

برنامه همیشگى رسول خدا (ص) این بود که اگر آهنگ رفتن جایى را داشت ، مرا مطلع مى ساخت. من هم وقتى که احساس مى کردم ، درنگ او برخلاف انتظار قدرى به طول انجامیده است ، به همان مکان مى رفتم تا از حال او خبر گیرم ؛ چه اینکه دلم تاب و تحمل دورى او را ، هر چند براى ساعتى ، نداشت.

با توجه به همین برنامه ، آن روز صبح ، پیامبر گرامى هنگام خروج از مسجد به من فرمود :

من به خانه عایشه مى روم این را گفت و روانه گردید. من نیز به منزل بازگشتم و لحظاتى را در منزل ماندم ، ساعات خوشى را در جمع خانواده با حسن و حسین سپرى کردم و در کنار همسر و فرزندان خود احساس شعف و شادمانى داشتم ... (اما ناگهان حالتى در خود احساس کردم ، که گویا کسى مرا به سوى خانه عایشه فرا مى خواند ، این بود که بى اختیار) از جا برخاستم و راهى منزل عایشه شدم.

در زدم. صداى عایشه بود که پرسید : کیستى ؟ گفتم : على

گفت : رسول خدا (ص) خفته است !

ناچار برگشتم. اما با خود گفتم : جایى که عایشه در منزل باشد ، چگونه پیامبر خدا فرصت خواب و استراحت پیدا نموده است ؟!

پاسخ او را باور نکردم. باز گشتم و دوباره در زدم ، این بار هم عایشه بود که پرسید : کیستى ؟ گفتم : على

گفت : رسول خدا (ص) کارى دارند.

من در حالى که از در زدن خود شرمگین شده بودم ، برگشتم. (ولى مگر بازگشت ممکن بود ؟) شوق دیـــدار رسول خدا (ص) حالتى در من پدید آورده بود که جز با دیدار او آسوده نمى گشتم ، این بود که به سرعت بازگشتم و براى بار سوم در کوفتم ، اما شدیدتر از دفعات پیش باز عایشه پرسید : کیستى ؟ گفتم : على

(که خوشبختانه) آواز رسول خدا (ص) به گوشم رسید که به عایشه فرمود : در را باز کن !

عایشه ناگزیر در را بگشود و من داخل شدم. پیامبر خدا (ص) پس از آنکه مرا (کنار خود) نشاند ، فـــرمـــود : اباالحسن ! آیا نخست من قصه خود را باز گویم یا ابتدا تو از تاخیر خود سخن گویى ؟

گفتم : اى فرستاده خدا! شما بگویید که سخن شما خوش تر است.

آنگاه فرمود :

مدتى بود که گرسنگى آزارم مى داد و من آن را مخفى مى داشتم. تا اینکه به خانه عایشه آمدم ، اینجا هم بااینکه توقفم به طـــول انجامید چیزى براى خوردن پیدا نشد. از این رو دست به دعا گشودم و از ساحت کریمانه اش ‍ مدد جستم که ناگاه دوستم جبرئیل از آسـمان فرود آمد و این مرغ بریان را به همراه خود آورد و گفت : هم اینک خداى عزوجل بر من وحى فرمود که این مرغ برشته را که از بهترین و پاکیزه ترین غذا هاى بهشتى است برگیرم و براى شما بیاورم.

و یارى تو به پاخیزند. آن شهر از و جبرئیل به آسمان صعود کرد. من نیز به پاس اجابت و عنایت پروردگار، به شکر و ستایش او مشغول شدم ، آنگاه گفتم :

پروردگارا! از تو مى خواهم کسى را در خوردن این غذا همراهم سازى که من و تو را دوست داشته باشد.

لحظاتى منتظر ماندم و کسى بر من وارد نشد.

دوباره دست به دعا برداشتم و عرض کردم :

خدایا! توفیق همراهى در صرف این غذا را نصیب آن بنده اى بنما که او افزون بر اینکه تو و مرا دوست بدارد، محبوب من و تو نیز باشد.

(چیزى نگذشت) که صداى کوبه در بلند شد و فریاد تو به گوشم رسید. به عایشه گفتم : در بگشا ، که تو وارد شدی ، (چشمانم به دیدنت روشن شد و) من پیوسته شاکر و سپاسگزار خواندم ؛ چه اینکه تو همان کسى هستى کــه خـــدا و رســــول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارندعلى ! مشغول شو و از غذا بخور!

پس از صرف غذا ، پیامبر خدا (ص) از على خواست تا او نیز قصه خود را بازگوید. در اینجا على آنچه در غیاب آن حضرت رخ داده بود ، از لحظه خروج از مسجد تا مزاحمت ها و ممانعت هاى عایشه و بهانه تراشى هاى او ، همه را به عرض آن حضرت رسانید. آنگاه پیامبر خدا (ص) روى به عایشه کرد و فرمود :

عایشه ! هر چه خدا بخواهد همان مى شود (اما بگو بدانم) چرا چنین کردى ؟

عایشه گفت : اى رسول خدا (ص) من خواستم افتخار شرکت در خوردن این غذاى بهشتى نصیب پدرم شود.

حضرت فرمود : این اولین بار نیست که کینه توزى تو نسبت به على آشکار مى شود ، من از آنچه در دل نسبت به او دارى ، بخوبى آگاهم. عایشه ! کار تو به آنجا خواهد کشید که به جنگ با على برمى خیزى !

عایشه گفت : مگر زنان هم با مردان به نبرد آیند ؟

پیامبر فرمود : همان که گفتم ، تو بر جنگ و نبرد با على کمر بندى و در این کار کسانى از نزدیکان و یاران من (طلحه و زبیر) تو را همراهى کنند و بر وى بشورند.

در این جنگ رسوایى به بار خواهید آورد که زبانزد همگان گردید ، در این مسیر به جایى مى رسى که سگ هاى حواب بر تو پارس کنند، در آنجا تو پشیمان گردى و درخواست بازگشت کنى اما پذیرفته نخواهد شد ، چهل مرد (به دروغ) شهادت دهند که آن مکان حواب نیست (و نام دیگرى دارد) و تو به شهادت و گواهى آنها خرسند خواهى شد و همچنان به راه خود ادامه دهى تا به شهرى برسى (بصره) که مردم آن بر حمایت دورترین آبادی ها به آسمان و نزدیک ترین آنها به آب است.

اما از این لشکر کشى سودى نخواهى برد و با شکست و ناکامى باز خواهى گشت ، آن روز تنها کسى که جانت را از معرکه قتال رهایى بخشد و تو را همراه تنى چند از معتمدان و نیکان اصحابش به مدینه باز گرداند ، همین شخص خواهد بود. (اشاره به على)

خیرخواهى او به تو همواره بیش از خیرخواهى تو به اوست ، على ، آن روز تو را از چیزى مى ترساند و از عاقبت شومى برحذر مى دارد که اگر آن را اراده کند و بر زبان جارى سازد ، فراق و جدایى ابدى بین من و تو حاصل گردد ؛ چــه اینکه اختیار طلاق و رهــایى هـمـسرانم پس از وفات من در دست على است ، و هر یک را که او رها سازد و طلاق گوید ، رشته زوجیت بین وى و رسول خدا (ص) براى همیشه بریده گردد.

از افتخار انتساب همسرى پیامبر خدا (ص) محروم خواهد ساخت.

پیشگویی هاى حضرت که به اینجا رسد ، عایشه گفت :

اى کاش مرده بودم و آن روز را نمى دیدم !

حضرت فرمود : هرگز هرگز ، به خدا سوگند آنچه گفتم شدنى است و گویا هم اینک آن را مى بینم.

سپس حضرت به من فرمود :

على ! برخیز که وقت نماز ظهر است ، باید بلال را هم براى اذان خبر کنم. آنگاه بلال اذان گفت و حضرت به نماز ایستاد و من هم نماز گزاردم.

و ما همچنان در مسجد ماندیم.

معجزه پیامبر (ص) : درخت پرندهمقاله ها ائمه و اولیا خدا سیره و زندگی حضرت محمد (ص) درخت پرنده

خاطرات امام علی (ع) :

من با رسول خدا (ص) بودم هنگامى که گروهى از سران قریش نزد وى آمدند و گفتند :

محمد! تو ادعاى بزرگى کرده اى که نه پدرانت چنان ادعایى داشته اند و نه کسى از خاندانت ، (اینک) ما پیشنهادى داریم اگر آن را پذیرفتى مى دانیم که تو پیامبر و فرستاده خدایى و اگر از انجام دادن آن درماندى مى فهمیم که تو جادوگر و دروغگویى.

حضرت در پاسخ فرمودند : چه مى خواهید ؟

گفتند : از این درخت بخواه که با ریشه هاى خود از جا کنده شد و در مقابل تو بایستد.

- (ص) : همانا خدا بر هر کارى تواناست پس اگر خدا براى شما چنین کرد آیا حاضرید ایمان بیاورید و بر وحدانیت حق شهادت دهید ؟

- : آرى

- (ص) : من آنچه را مى خواهید به شما نشان خواهم داد ، هر چند به خوبى مى دانم که شما به خیر و صلاح باز نمى گردید و بلکه در میان شما کسانى را مى بینم که در چاه افکنده شوند (1) و کسانى که گروه ها را به هم پیوندند و سپاه بر ضدّ من بسیج نمایند.

آنگاه فرمود : اى درخت ، اگر تو به خداوند و روز جزا ایمان دارى و مى دانى که من فرستاده خدایم پس (هم اینک) به فرمان خدا از جا درآى و با ریشه هاى خود ، در برابر من بایست.

سوگند به خدایى که پیامبرش را به حق مبعوث فرمود (دیدم که) درخت با ریشه هایش از جا کنده شد و همچون پرنده اى بال و پر زنان در حالى که صداى سختى از او شنیده مى شد آمد تا مقابل رسول خدا (ص) ایستاد. شاخه بلندش را (همچون چترى) بر رسول خدا (ص) گسترد و پاره اى از شاخه هایش را هم بر دوش من نهاد و من در سمت راست آن حضرت (ایستاده) بودم.

مشرکان پس از دیدن (این معجزه ها) از روى برترى جویى و گردنکشى گفتند :

بگو که نیمى از آن به سمت تو آید و نیمى بر جاى خود بماند.

حضرت به درخت چنین فرمان داد و نیمه درخت رو به سوى او نهاد با پیش آمدنى شگفت تر و بانگى سهمگین تر چنانکه گویى مى خواست خود را به رسول خدا (ص) بپیچد.

سپس باز آنان از روى سرکشى و ناسپاسى گفتند :

این نیمه را بگو که به سمت نیمه خود رود چنانکه پیشتر بود.

حضرت همان فرمود که قوم خواستند. سپس درخت باز گردید.

 

من گفتم :

اى فرستاده خدا ! من نخستین کسى هستم که به تو ایمان مى آورد و نخستین فردى هستم که اقرار و اعتراف مى کند به اینکه درخت آنچه فرمودى به فرمان خدا انجام داد تا پیامبرى تو را تصدیق و گواهى کند و گفته تو را بزرگ دارد.

مشرکان قریش (با کمال بى شرمى ) گفتند :

نه بلکه او ساحرى است دروغگو و تردستى است چابک.

آنگاه (در حالى که به من اشاره مى کردند) گفتند : آیا کسى جز این ، تو را تصدیق خواهد کرد؟




برچسب ها :
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ توسط جواد کلماتی
نظرات شما ()